Thursday, December 31, 2009

بعضی وقتها رشد میکنی

بعضی وقتها تنها

بعضی وقتها عصبانی

بعضی وقتها احساس خوبی داری

بعضی وقتها دل میندی

بعضی وقتها شکسته میشی

بعضی وقتها منتظری

بعضی وقتها یاد میگیری

بعضی وقتها مثل امشب من احساس عجیبی داری

بعضی وقتها بارون میاید

بعضی وقتها حساس میشی

بعضی وقتها دیر میشه

بعضی وقتها هیچ وقت تکرار نمیشه

بعضی وقتها بی تفاوت میشی

بعضی وقتها قشنگه

بعضی وقتها تموم میشه

بعضی وقتها بی احساسه

بنظرم جذابیت زندگی به داشتن همه بعضی وقتهاست


سال جدید میلادی مبارک
زندگیتون پر از بعضی وقتهای خوب

Labels:

Sunday, September 27, 2009

برای تو هم پیش اومده ؟؟؟

پیش اومده که هیچی نخوای جز یه آرامش ابدی ؟؟؟

شده که




من دیگه خسته شدم بس که چشمام بارونیه

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه



من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم



وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی ؟؟؟

واسه عشق های تو خالی ساده مردن واسه چی ؟؟؟



رضا صادقی




امروز دانشگاهم شروع شد !

Wednesday, August 05, 2009

ساعت 10:30 شبه و من تک و تنها تو تراس اتاقم زیر یک ماه کامل نشستم و کلی از دیدنش لذت می برم . صدای الله اکبر همچنان ادامه داره ! منم دارم سعی میکنم آهنگی که دوست دارم رو با گیتار بزنم ! صدای سگ همسایمون هم مثل همیشه قطع نمی شه نمی دونم اونم داره الله اکبر میگه یا به اینکه سکوتشو شکستن اعتراض میکنه !

جدای ازهمه اینها دارم به فردا فکر میکنم روزی که در سال های گذشته همیشه همراه با یک غم بزرگ بود غمی که هیچ وقت اجازه نداد لذت این روز رو بچشم ولی امسال هیچ خبری ازش نیست .

راستش احساس خوبی دارم از درون خوشحالم و حسی رو که دارم تجربه میکنم رو دوست دارم .

به سالی که گذروندم فکر میکنم به سالی که پر از اتفاق بود

به تجربه کارمند کوچولو شدنم , درس خوندن برای ارشد و ......

ولی شاید مهمترین اتفاق سال گذشته که الان ذهنمو مشغول کرده ورود یه شخص تو زندگیم بود کسی که لحظه های قشنگی رو تو زندگیم خلق کرد . کسی که تاثییر بزرگی در زندگیم داشت .کسی که دوست دارم ازش بخاطر همه با من بودن هاش تشکر کنم .

بازم به فردا و به همه آرزوهای خوبی که می تونم برای خودم بکنم فکر میکنم

تولدم مبارک

پی نوشت : 24 سال پیش در چنین روزی من تبدیل به یک آرزوی تحقق یافته برای مادرم شدم .

Monday, July 27, 2009

( از دفعاتي که اون از من حمايت کرد )

از بچگي که با داستان ديو و پري آشنا شدم هميشه از ديوها بدم مي اومد چون اونا چيزهاي قشنگ رو مي‌دزدند و آدم کلي غصه مي خوره مگه نه ؟؟؟

قبلا يکي بود که هر وقت سروکله اش پيدا مي شد باعث مي‌شد بين من و يه آدم که اسمشو ميزارم مهربون فاصله بيوفته نه جسمي که روحي ...

واسه همين هيچ وقت از اون که اسمشو ميزارم بچه ديو خوشم نيومد چون هميشه ، آره هميشه مهربون من رو با خودش برد

اين تجربه باز هم برام تکرار شد .

هروقت سروکلهي اين آقا ديو جديده که اتفاقا بازم ازش خوشم نمياد پيدا مي‌شد اين آدم مهربون جديد از من دور مي شد ! نه جسمي که روحي

ولي دفعه آخر مهربون خيلي ناراحت و خسته بود، يه مهربون دل شکسته بود ! و من پيشش بودم چرا که فکر ميکردم بايد اونجا باشم و کمکش کنم که يهو سروکله آقا ديو پيدا شد من خواستم برم چون فکر ميکردم ديو دوباره مهربون رو ميبره ولي مهربون نرفت از من خواست که بمونم من موندم نه جسمي که روحي

بعضي از تجربه ها تکرارين يا حداقل مثل همديگن ولي زيبايي زندگي اينه که حتي تجربه هاي شبيه به هم هميشه پايان شبيه به هم نداره !


تقديم به مهربون

Friday, July 24, 2009

برخي حرفها بر سينه آدم سنگيني مي کند . برخي بر گوش ديگران
بعضي حرفها گفتن ندارد
بعضي حرفها فقط براي شکستن سکوت است و برخي براي شکستن دل
بعضي حرفها بعد از چندين قرن هنوز تاثيرگذارند و ماندگار
بعضي از حرفها حرف مي آورد
بعضي از حرفها تکراري اند اما واجب
بعضي از حرفها نفرين ميکنند و بعضي دعا ....
بعضي حرفها رج هستند و ترانه مي شوند و برخي کج هستند اما انگار باز هم ترانه مي شوند
بعضي حرفها اشک مي آورند و بعضي خنده
بعضي حرفها از دل مي آيند ولاجرم بر دل مي نشينند، برخي از بي دل برميآيند و لاجرم براعصاب ....
بعضي حرفها براي برخي دهانها گنده اند
بعضي حرفها را بايد از يک گوش شنيد و از ديگري در کرد
بعضي از حرفها براي نشنيدن است
بعضي از حرفها را نبايد شنيد بايد چشيد
بعضي حرفها دروغي زيبايند و برخي حقيقتي زشت
بعضي حرفها مصلحت آميزند و برخي فتنه انگيز
يعضي حرفها چرا تمامي ندارند ؟؟؟؟؟؟


از يک دوست

Saturday, February 21, 2009



الان يه هفته ميشه که کنکورم رو دادم و ميخوام تو وبلاگم بنويسم ولي انگار اين ترس لعنتي حتي براي نوشتن تو اين وبلاگ هم وجود داره وقتي مدت زيادي هيچي ننوشتي حالا که ميخواي شروع کني ترس داري ترس از خوب ننوشتن اصلا کي گفته بايد خوب بنويسم ؟؟؟

بگذريم

تقريبا 3 ماه پيش بود که ميخواستم همه چيز رو تعطيل کنم و برم بشينم درس بخونم چقدر تصميم سخت بود و الان برگشتن به همون شرايط سخت شده جالبه نه ؟؟؟ چقدر زود به همه چيز عادت مي‌کنيم و تغيير برامون سخت مي شه . الان هم دارم دوباره به شرايط جديد عادت ميکنم و مي ترسم چون اين زندگي نيست که ازش لذت ببرم و فقط دارم بهش عادت ميکنم و راستش ترس دارم از تغيير و موفق نشدن ولي بنظرم موفق شدن مهم نيست جهت آرزوهام حرکت کردن مهمه.الان از تصميمي که 3 ماه پيش گرفت خوشحالم چرا که فکر ميکنم اون 3 ماه هم مي تونست مثل بقيه ماه ها بگذره ولي من 3 ماه متفاوت رو تجربه کردم دوباره جنگيدن براي هدف و جا نزدن با همه سختي هاش برام لذت بخش بود.

الان هم بايد دوباره براي آيندم تصميم بگيرم و دوست دارم يه تصميم شجاعانه بگيرم و از نتيجش نترسم و يه تجربه جديد رو با همه سختي هاش تجربه کنم .

اگر ساحل آرام زندگي را رها نکنيم هيچ وقت نمي تونيم زيبايي اقيانوس رو لمس کنيم

Friday, June 13, 2008

گفت : بیا واسه دوستیمون یه نشونه بزاریم

گفتم : باشه تو بزار گفت : شکلات

گفت : هر دفعه که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من

باشه ؟

گفتم : باشه

هر دفعه یه شکلات میزاشتم کف دستش اونم یه شکلات تو دست من

همدیگرو نیگاه میکردیم یعنی اینکه دوستیم دوست دوست

من تندی شکلاتمو باز میکردم و تندی می گذاشتم تو دهنم و تند تند می خوردم

میگفت شکمو , تو دوست شکموی منی و شکلاتشو میزاشت

تو یه صندوقچه کوچیک قشنگ

می گفتم : بخورش . میگفت : تموم میشه می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه

صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدومش رو نمی خورد من همشو خورده بودم گفتم اکه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چی کار میکنی ؟ گفت مواظبشون هستم ( اینو یکم لوس بخونید )

میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتامو میگذاشتم تو دهنم و میگفتم نه نه نه نه

دوستی که تا نداره

یک سال دو سال 4 سال 7 سال 10 سال 20 سالش شده اون بزرگ شده منم بزرگ شدم

من همه شکلاتامو خوردم اون همشو نگه داشته

اون اومده امشب که خداحافظی کنه

می خواد بره

بره اون دور دورا میگه میره زود برمیگرده

من که میدونم میره و بر نمیگرده یادش رفت شکلات به من بده

من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه و یه شکلات گذاشتم کف اون دستش اینم

آخرین شکلات برای صندوق کو چیکت

یادش رفته بود صندوقی داره برا ی شکلاتاش

هر دو تا رو خورد

خندیدم دوستی من تا نداره می دونستم دوستی اون تا داره

من همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار میکنه ؟ ؟؟؟