شهر سوخته
نميدونم اين راهي كه اومدم درست بود يا اشتباه ,هيچ نظري ذدارم
چون اگه نمي اومدم هميشه حسرت نرفتن رو داشت
مي شد فهميد كه آتيش گرفته چون هر چي نزديك تر ميشدم بوي دود و گرد غبار بيشتر مي شد و نفس كشيدن سخت و سخت تر
ولي دوست داشتم حالا كه اومدم تا آخرش برم شايد ميتونستم خاموشش كنم
وقتي به انتهاي راه رسيدم شهري رو بهم نشون دادن كه شعله هاي آتيشش نفس آدم رو بند ميآورد
هيچ وقت فكر نميكردم با همچين آتيشي رو برو يشم
سختي رسيدن به اين شهر اين قدرت رو بهم داد كه حقيقت رو ببينم , از بين رفتن , سوختن و خاكستر شدن
مدتي مات و مبهوت فقط نگاه كردم , ديدن از بين رفتن همه چيز بدنم رو سرد سرد كرده بود حتي توان حركت كردن رو هم نداشتم
من انقدر به خودم مغرور شده بودم كه حتي حاضر نبودم ازاو هم كمك بخوام و او به من ميخنديد
فقط يه لحظه با تمام وجود بهش فكر كردم ,تو اون شرايط هيچ كس غير از اون نمي تونست كمكم كنه وهيچ چيز نمي تونست بهم آرامش بده نمي دونم چطوري اومد ولي اومد
و جاني تازه در من دميد
در انجيل مقدس چنين آمده : خداوند در عرش اعلي نشسته است و مي خندد ,چون مردم به او اعتقاد ندارند
ميخوام برم دنبالش ,بايد پيداش كنم , هر چند ميدونم در همين نزديكي هاست
بايد از اينجا برم , ازش خواستم بعد از رفتنم ابرهاي مهربونشو به اين شهر بفرسته
شايد اميدي باشه براي فراموش كردن و فراموش شدن
مي شد فهميد كه آتيش گرفته چون هر چي نزديك تر ميشدم بوي دود و گرد غبار بيشتر مي شد و نفس كشيدن سخت و سخت تر
ولي دوست داشتم حالا كه اومدم تا آخرش برم شايد ميتونستم خاموشش كنم
وقتي به انتهاي راه رسيدم شهري رو بهم نشون دادن كه شعله هاي آتيشش نفس آدم رو بند ميآورد
هيچ وقت فكر نميكردم با همچين آتيشي رو برو يشم
سختي رسيدن به اين شهر اين قدرت رو بهم داد كه حقيقت رو ببينم , از بين رفتن , سوختن و خاكستر شدن
مدتي مات و مبهوت فقط نگاه كردم , ديدن از بين رفتن همه چيز بدنم رو سرد سرد كرده بود حتي توان حركت كردن رو هم نداشتم
من انقدر به خودم مغرور شده بودم كه حتي حاضر نبودم ازاو هم كمك بخوام و او به من ميخنديد
فقط يه لحظه با تمام وجود بهش فكر كردم ,تو اون شرايط هيچ كس غير از اون نمي تونست كمكم كنه وهيچ چيز نمي تونست بهم آرامش بده نمي دونم چطوري اومد ولي اومد
و جاني تازه در من دميد
در انجيل مقدس چنين آمده : خداوند در عرش اعلي نشسته است و مي خندد ,چون مردم به او اعتقاد ندارند
ميخوام برم دنبالش ,بايد پيداش كنم , هر چند ميدونم در همين نزديكي هاست
بايد از اينجا برم , ازش خواستم بعد از رفتنم ابرهاي مهربونشو به اين شهر بفرسته
شايد اميدي باشه براي فراموش كردن و فراموش شدن

2 Comments:
ey baba koja mikhay bezari beri?
shahre sookhtaro mikhay bezari bara baghie khodet dar beri? ;)
har vaght fekr kardi ke haghighato didi, shak kon ke shayad faghat tasviri khialy az haghighate.
vagheiyat ine ke hich vaght nemitooni ba etminan begi haghighat ro didi...
Post a Comment
<< Home