Thursday, July 20, 2006

با اين حرف خيلي موافقم كه نوشته بايد انقدر باحال باشه كه وقتي خونديش دلت بخواد زنگ بزني با نويسندش يه گپي بزني
نوشته هاي منم ديگه خيلي رمانتيك شده بود
نتنها دلت نميخواد زنگ بزني حتي بعضي وقتها تگري هم ميزني
منم خواستم يه تنوع بشه گفتم در مورد امروزم بنويسم
پسر,اين كفش ما خيلي دربه داغون شده ولي خيلي باهاش حال ميكنم, جدي ميگم كلي خاطره و ازاين حرفا
با اين حال گفتم بريم يه كفش بخريم
پسر, اين هوا دهنه ما رو سرويس كرده از بس گرمه
بعد از اون تصادف كوفتي هم ديگه روم نميشه از بابا ماشين بگيرم
آقا رفتيم تو اين مغازه ها يه دور زديم
از يه كفشي خوشم اومد رففتم تو پام كنم
پسر جات خالي صاب مغازه انقدر ايكبيري بود كه از رفتنم پشيمون شدم
كاش فقط ايكبيري بود رفتارش مثل خودش گوه بود
از كفش خوشم اومد ولي نخريدمش
راستش خوش دارم دارم وقتي از جايي چيزي ميخرم از صاب مغازه خوشم بياد
اومدم بيرون ديگه حال نداشتم بگردم
هوس كردم برم يكي از اين فيلماي خنك رو ببنم ولي وقتي ديدم چقدر شلوغه
هوس از سرم افتاد
رسيدم سر كوچه رفتم كارت اينترنت بخرم طرف گفت اين كارت جديد اوردم خيلي خوبه ما هم خريديم
اودم خونه جات خالي از اون كارتاي نكبت بود كه 10 بار خطا ميده
منم كلي دري وري بار اون مرتيكه كردم
ديدم بهترين كار اينه كه برم بقيه كتابمو بخونم
هي :اگه ميخواي بگي بي ادب شدم بگو خيالي نيست من ناراحت نميشم
جدي ميگم چون دارم كتاب ناتور دشت رو ميخونم
پسر كلي باهاش حال كردم خودتم بخوني همين جوري ميشي
راستي داستان امروز ما اينجوري هم بي مزه تموم نشد
آخرش كارگردان فيلم بابارو فرستاد باهم رفتيم استخر كلي صفا

Friday, July 14, 2006

زنگ زد و با هم رفتيم سر خاك مامانش
وقتي رسيديم اشك رو گوشه چشمش ديدم
انگار بعضي از زخمها خيال خوب شدن نداره
گفت :هر چي بزرگتر ميشم نبودنت رو يبشتر حس ميكنم
گفت : بعضي وقتها ديگه نميشه چشماتو ببندي و بيخيال همه چيزبشي
گفت : بعضي وقتها انقدر خسته ميشم كه فقط دوست دارم توبغلت مثل يه بچه گريه كنم
گفت : اگه قرار بود تو بري من اومدم چيكار ؟؟؟
گفت : دوست دارم


روحش شاد
روز مادر مبارك