Friday, July 14, 2006

زنگ زد و با هم رفتيم سر خاك مامانش
وقتي رسيديم اشك رو گوشه چشمش ديدم
انگار بعضي از زخمها خيال خوب شدن نداره
گفت :هر چي بزرگتر ميشم نبودنت رو يبشتر حس ميكنم
گفت : بعضي وقتها ديگه نميشه چشماتو ببندي و بيخيال همه چيزبشي
گفت : بعضي وقتها انقدر خسته ميشم كه فقط دوست دارم توبغلت مثل يه بچه گريه كنم
گفت : اگه قرار بود تو بري من اومدم چيكار ؟؟؟
گفت : دوست دارم


روحش شاد
روز مادر مبارك

2 Comments:

Anonymous Anonymous said...

نمی تونم چیزی بگم
چراکم پیدا شدی
حالا با هم بعدا حرف می زنیم
......

2:02 PM  
Anonymous Anonymous said...

salam.
dooste ghadimiye man kheyli ghashang neveshti.az oon neveshtehayi ke ba inke sade hastan adamo tekoon midan.
delam barat tang shode .
just friende to mohammad.

4:23 AM  

Post a Comment

<< Home