زنگ زد و با هم رفتيم سر خاك مامانش
وقتي رسيديم اشك رو گوشه چشمش ديدم
انگار بعضي از زخمها خيال خوب شدن نداره
گفت :هر چي بزرگتر ميشم نبودنت رو يبشتر حس ميكنم
گفت : بعضي وقتها ديگه نميشه چشماتو ببندي و بيخيال همه چيزبشي
گفت : بعضي وقتها انقدر خسته ميشم كه فقط دوست دارم توبغلت مثل يه بچه گريه كنم
گفت : اگه قرار بود تو بري من اومدم چيكار ؟؟؟
گفت : دوست دارم
روحش شاد
روز مادر مبارك
گفت :هر چي بزرگتر ميشم نبودنت رو يبشتر حس ميكنم
گفت : بعضي وقتها ديگه نميشه چشماتو ببندي و بيخيال همه چيزبشي
گفت : بعضي وقتها انقدر خسته ميشم كه فقط دوست دارم توبغلت مثل يه بچه گريه كنم
گفت : اگه قرار بود تو بري من اومدم چيكار ؟؟؟
گفت : دوست دارم
روحش شاد
روز مادر مبارك

2 Comments:
نمی تونم چیزی بگم
چراکم پیدا شدی
حالا با هم بعدا حرف می زنیم
......
salam.
dooste ghadimiye man kheyli ghashang neveshti.az oon neveshtehayi ke ba inke sade hastan adamo tekoon midan.
delam barat tang shode .
just friende to mohammad.
Post a Comment
<< Home