Saturday, August 26, 2006

وقتي وارد شيراز شدم در اين فكر بودم كه اومدم 3 روز خاطره انگيز رو بسازم اومدم كه سفر قبل رو جبران كنم اومدم يك تجربه خوب رو به كوله بارم اضافه كنم
با انر‍‍ژي بودم و دوست داشتم اين انرزي رو با دوستام تقسيم كنم
نمي دونم از چيش برات بگم از آدمهاي بيحال و نا لوتي شيراز
از آب بازي توي خوابگاه
از اون همه خنده و شادي
از تخت جمشيد از بين رفته ولي پر از زيباييش
از اختلافهاي كوچيكي كه بين بچه ها پيش اومد
يا از شناخت بيشتر از دوستام و نياز هاشون
خلاصه همه اينا باعث شدن امروز وقتي به تهران رسيدم از سفرم راضي باشم
ميتونم بگم عالي بود و عالي تر زماني شد كه اين سفر زماني رو بوجود اورد كه با يكي از دوستام صحبت كنم و خيلي از سوء تفاهم ها رو بر طرف كنيم
ولي چيزي كه اين سفر رو فوق العاده نكرد جاي خالي بعضي از دوستان بود

خدايا بابت همه چيز سپاس

Sunday, August 06, 2006




بيست و يك سال گذشت
و من 22 مين سال زندگيم رو شروع ميكنم
مثل همه آدمها تو زندگيم تجربه هاي زيادي داشتم
سختي و خوشي و راحتي و مشكلات خاص خودم رو داشتم
ميدونم كه در آينده هم با تجربه هاي جديدي رو برو ميشم
خدا جون
ازت ميخوام اگه قراره عمري بدي سلامتي هم بدي
اگه سختي ميدي صبر و قدرت تحملش رو هم بدي
اگه رفاه و خوشي ميدي جنبه و ظرفيتش رو هم بدي
خدا جون
مثل هميشه ازت ميخوام صبر و تحمل زياد و دلي مهربون
و قلبي بخشنده بهم بدي

تولدم مبارك