Wednesday, October 25, 2006

خيلي خوشحالم واقعا خوشحالم
بي اختيار بود واقعا بي اختيار
انگار كسي بهم گفت بگو
و من گفتم
فقط يك جمله بود
انگار يه اعتراف بود
يه كليد براي همه اتاقهاي وجودت كه قفلشون كردي
حالا من دليلي تو دستم دارم كه حتي اون بدن زخمي هم حرفي براي گفتن نداره
ديگه تو اتاق زندونيش نميكنم
ميخوام هميشه بهش زيبا و بزرگ نگاه كنم
همون طور كه بود
و حالادوباره احساس سبكي ميكنم
پيش بسوي يك زندگي زيباتر

1 Comments:

Anonymous Anonymous said...

باید روشنگری کنی

12:39 PM  

Post a Comment

<< Home