Thursday, December 21, 2006


يلداي قشنگتون مبارك
امشب شب قشنگيه يه شب متفاوت از بقيه شبها

امشب براي من شروع حركتيه براي بوجود اوردن يه تحول بزرگ تو زندگيم
اميدوارم تا يلداي سال بعد به همه اون چيزايي كه ميخوام برسم


آمين



جالبه امروز دو بار حافظ رو باز كردم اين شعر اومد

ما آزموده ايم درين شهر بخت خوش
بيرون كشيد بايد ازين ورطه رخت خويش

از بس كه دست ميگزم و آه ميكشم
آتش زدم چو گل بتن لخت لخت خويش

دوشم زبلبلي چه خوش آمد كه ميرود
گل گوش پهن كرده زشاخ درخت خويش

كاي دل تو شاد باش كه آن يار تند خو
بسيار تند روي نشيند زبخت خويش

خواهي كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر زعهد سست و سخنهاي سخت خويش

وقت است كزفراق تو وسوزاندرون
آتش درافكنم بهمه رختو پخت خويش

Friday, December 08, 2006

پسر چه حالي ميده يكي از دوستات بر گرده بگه ايمان اشكال كار تو اينجاست
تو هم يكم فكر كني ببيني حق با اونه
بعدش هم بدون هيچ حرف اضافي قبول كني و از اينكه بهت گفته تشكر
تازه فردا شم زنگ بزنه بپرسه چي كار كردي



خيلي حال كردم
دم هم چين دوستايي گرم