Wednesday, October 25, 2006

خيلي خوشحالم واقعا خوشحالم
بي اختيار بود واقعا بي اختيار
انگار كسي بهم گفت بگو
و من گفتم
فقط يك جمله بود
انگار يه اعتراف بود
يه كليد براي همه اتاقهاي وجودت كه قفلشون كردي
حالا من دليلي تو دستم دارم كه حتي اون بدن زخمي هم حرفي براي گفتن نداره
ديگه تو اتاق زندونيش نميكنم
ميخوام هميشه بهش زيبا و بزرگ نگاه كنم
همون طور كه بود
و حالادوباره احساس سبكي ميكنم
پيش بسوي يك زندگي زيباتر

Monday, October 23, 2006

چه لذتي داره با تو حرف زدن
زير يه آسمون پراز ستاره
با سكوت مطلق
نميدونم چطور ميتونم احساسم رو بيان كنم
اين آرامش رو قبلا هم تجربه كرده بودم
و حالا اينجا بين من و تو دوباره تكرار ميشه

ماه رمضون تموم شد
ديگه از دعاي سحر خبري نيست
ديگه ار ربنا و حليم و يه افطاري خوشمزه خبري نيست
كاري ندارم چقدر كارايي كه ميگن واجب هستو انجام دادم
من راهي رو كه فكر ميكردم درسته رفتم
ولي با خيلي چيزاي اين ماه حال كردم
نمي دونم ولي تو اين مدت خدا رو خيلي نزديك تر ديدم
خيلي از دستش گله دارم خيلي
ولي واقعا دوسش دارم

يه دعا شايدم يه خواهش

مزرعه شرقي مونو
هجومي از ملخ زده


شعله خورشيدي بزن
تو قلبايي كه يخ زده


اسب بهار رو زين بكن
تا باغچمون جون بگيره

روي غبار جاده ها
شر شر بارون بگير


راستي عيد تون مبارك

Saturday, October 21, 2006

وقتي بجاي بارون از آسمون شر شر آب بياد پايين
ميتوني بري زير يه سقف تا خيس نشي ولي
اگه رفتي زير بارون و انقدر خيس شدي
كه انگار با لباس پريدي تو استخر
وقتي آب تا مچ پات اومده بالا
اگه يه ماشين رد شد و آب ريخت رو لباست بجاي اينكه
نار احت بشي مثل يه ديونه هرهر ميخندي
باور كن
اگه چيزي براي از دست دادن نداشته باشي
اگه به چيزي وابستگي نداشته باشي
اگه جز خدا شرمنده هيچ كس نباشي
حالا ديگه آزادي هر جور كه دوست داري بخندي
باور كن

Wednesday, October 18, 2006

باور كن نميشه هميشه از دستش فرار كني
يه روز تو يه كوچه بن بست گيرت مياره و زل ميزنه تو چشات و مجبورت ميكنه ببيني
همه زخمهايي رو كه رو بدنش يادگار گذاشتي
و تو نمي دوني چطور ميشه جبران كني
از خشم و عصبانيت تو خودت نميگنجي
دوست داري يه فرياد بزني كه گلوت پاره بشه
كاش از دست يكي ديگه عصبي بودي اون وقت ميزدي چشو چالشو در مياوردي
تا دلت خنك ميشد
ولي با خودت ميخواي چيكار كني

هي ببينم تو اين دنيا كه همه چيزش نامردي و نامردي و نامرديه
كي گفته تو بايد مرد باشي ؟؟؟؟
كي گفته ؟؟؟؟

Monday, October 09, 2006

چيزي رو در وجودم گم كردم شايد نابود كردم
باور كن سعي كردم پيداش كنم اونم ميون دوستام
ولي نشد
غير واقعي- ساختگي- زوركي اين بود حاصل اين همه تلاش
ميخوام يه دوره تنهايي رو تجربه كنم شايد بتونم پيداش كنم

خدايا كمكم كن

Thursday, October 05, 2006



با اعماق وجودم دلتنگم
البته فقط براي خودش نه هيچ كس ديگه

گمش كرده بودم
مثل مادري بودم كه بچشو گم كرده

راضيم چون خودم تصميم گرفتم

احساس خوبي دارم چون تو زندگيم هست
حرفامو ميشنوه و كمكم ميكنه

دوست داشتنيه چون فقط خوبياشو نگه داشتم

خوشحالم چون ديگه فقط به روياهام نگاه نميكنم
بلكه در راه رسيدن بهشون حركت كردم

به اين جمله اعتقاد دارم : فقط تو در چند ساعت ميشه عشق يك زندگي رو تجربه كرد

يه پيشنهاد دارم : هدف هايي رو كه بخاطرشون كلي تلاش ميكنيم رو فراموش نكنيم اون وقت زندگي بهتري داريم



در آخر هم ميخوام بگم
خدا جون خيلي دوست دارم