Wednesday, April 25, 2007

امروز داشتم از دانشگاه بر ميگشتم
حس پياده روي داشتم
براي همين مسير رو پياده اومدم

تو پارك ملت تو حال و هواي خودم بودم كه ديدم 2 تا خانم اومدن طرف من

سلام و عليك
من فكر كردم آدرس مي خوان بپرسن

بعد خانمه من من مي كرد
گفتم اي بابا حتما پول مي خواد

بعد خانومه گفت مي تونم به شما يه هديه بدم ؟؟؟

بله ؟؟؟

به من هديه بديد ؟؟؟

مي خواستم بهتون يه كتاب هديه بدم

منم كه جا خورده بودم يه نگاه يه خانوم دومي كه هم سن خودمم بود كردم
ديدم بابا اينا آدماي درست حسابي مي زنند

گفتم چه كتابي ؟؟؟؟
راستش اول يه فكر ديگه كردم
تا اينكه خانومه گفت انجيل

منم كه مدتي بود دنبال يه انجيل ميگشتم كه وقتي مي خونم بفهمم
گفتم بله خوشحال ميشم

بعد دختر جوان از كيفش يه كتاب كادو شده رو داد به من

كه گفت اين كتاب يه زبان فارسي روان هست
بخونيد ببينيد خدا چي ميگه



جالب بود برام


اين يه نوع تبليغه ايستادن مامورهاي چشم چرون و به قول خودشون ارشاد كردن آدمها هم يه نوعشه

جالبه نه ؟؟؟؟

1 Comments:

Anonymous Anonymous said...

az ghadim goftan:
Morghe hamsaye Ghaze

2:08 AM  

Post a Comment

<< Home