Wednesday, January 17, 2007

بنويسم ؟؟؟
راستش گفتن اين حرفها كمي شهامت ميخواد
براي نوشتن اين وبلاگ هزار و يك دليل براي خودم آوردم ولي هيچ وقت با خودم رو راست نبودم
ولي امروز اعتراف ميكنم اين وبلاگ رو نوشتم چون ميدونستم اون ميخونه
چون اين جوري يه جا بود كه باهاش حرف ميزدم حتي اگه اون جوابي نميداد
مهم نبود من عادت كردم
ولي ديگه نمي خوام حرف بزنم چون يك رويا يه موجود خيالي كه چيزي نميخونه
چون هر چي دور تر شدم بهتر ديدم و بيشتر شناختنم

چون اون امروز يه غريبه بود
چون

شايد اين آخرين پست اين وبلاگ باشه نميدونم

پس اسمشو ميزارم نا گفته هاي من

قشنگ بود چون قابل بيان نبود
چون اصلا داستاني نبود شروع و پاياني نيود فقط سوختن بود بزرگ شدن و رشد كردن بود
اوج اين احساس در شناخت نبود فقط يك حس بود
حسي كه نميدونم مال همين دنيا بود يا نه
در شناخت همه چيز در تضاد بود
در حس آرامش و اطمينان و رضايت بود
جالب بود چون بعد از اين اتفاق به روابط صميمي هيچ كس حسودي نكردم
چون تو چهره هيچ كس احساس خودم رو نديدم

اين دفعه براي شما و خودم نوشتم
براي تو دوست خوبم كه خوندي نظز دادي و نگرانم بودي




دوستتون دارم