Wednesday, August 05, 2009

ساعت 10:30 شبه و من تک و تنها تو تراس اتاقم زیر یک ماه کامل نشستم و کلی از دیدنش لذت می برم . صدای الله اکبر همچنان ادامه داره ! منم دارم سعی میکنم آهنگی که دوست دارم رو با گیتار بزنم ! صدای سگ همسایمون هم مثل همیشه قطع نمی شه نمی دونم اونم داره الله اکبر میگه یا به اینکه سکوتشو شکستن اعتراض میکنه !

جدای ازهمه اینها دارم به فردا فکر میکنم روزی که در سال های گذشته همیشه همراه با یک غم بزرگ بود غمی که هیچ وقت اجازه نداد لذت این روز رو بچشم ولی امسال هیچ خبری ازش نیست .

راستش احساس خوبی دارم از درون خوشحالم و حسی رو که دارم تجربه میکنم رو دوست دارم .

به سالی که گذروندم فکر میکنم به سالی که پر از اتفاق بود

به تجربه کارمند کوچولو شدنم , درس خوندن برای ارشد و ......

ولی شاید مهمترین اتفاق سال گذشته که الان ذهنمو مشغول کرده ورود یه شخص تو زندگیم بود کسی که لحظه های قشنگی رو تو زندگیم خلق کرد . کسی که تاثییر بزرگی در زندگیم داشت .کسی که دوست دارم ازش بخاطر همه با من بودن هاش تشکر کنم .

بازم به فردا و به همه آرزوهای خوبی که می تونم برای خودم بکنم فکر میکنم

تولدم مبارک

پی نوشت : 24 سال پیش در چنین روزی من تبدیل به یک آرزوی تحقق یافته برای مادرم شدم .